بعد از ورود به بیمارستان،به سمت پذیرش رفت.
خواست بگوید که پدرش است،که دست نگاه داشت.
نگاهی به خود انداخت،
به پیرهنش
به قیافه اش،
به...
گفت:من باغبان آقای علوی هستم،بگویید اینجا کارشان دارم.
مسئول پذیرش رفت که به رئیس بیمارستان این خبر را بدهد.
آقای علوی با شنیدن این حرف تعجب کرد،چراکه آنها اصلا باغ نداشتند.
رفت مرد را ببیند.
بله پدرش را دید.
اشک در چشمانش حلقه زد و او را در آغوش کشید.
و اما بعد،
دست پدرش را گرفت و به تک تک اتاق های بیمارستان سر زد
و به هر اتاقی که می رسید
دست پدر را می بوسید و میگفت
ما را در سایت رامین شمس دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 0